انسوی دلتنگی
زمستان میآید و با خود تمام تضادها را میآورد:
سردیای که پوست را میسوزاند و قلب را زنده نگه میدارد،
سکوتی که گوشها را پر میکند و ذهن را خالی میکند،
و تاریکیای که همه چیز را میپوشاند و همزمان همه چیز را روشن میکند.
برف میبارد، و هر دانهاش مانند خاطرهای است که هیچگاه نمیریزد،
سخت و شفاف، و در عین حال، فرو میرود و ناپدید میشود.
من در میان این همه تضاد ایستادهام؛
میخواهم فریاد بزنم و همزمان آرام بمانم،
میخواهم عاشق باشم و همزمان فراموش کنم،
میخواهم از تو دور باشم و همزمان در هر نفس، تو را ببینم.
باد میپیچد و شاخهها خم میشوند،
و من میفهمم که هر خمیدگی، انعطافی است که فقط در درد کامل به دست میآید.
هر سایهی بلند، هر خیابان مهآلود، هر شیشهی یخزده،
داستانی از تنهایی و انتظار را بازگو میکند؛
اما همین انتظار، تلخترین شادی را در من میآفریند.
زمستان پر از پارادوکس است،
جایی که عشق و نفرت، امید و ناامیدی، حضور و غیاب،
همه در یک لحظه با هم میرقصند،
و من، در میان تمام این تضادها،
به دنبال تو میگردم،
در تمام جایی که هیچ چیزی نیست،
و میدانم که حتی اگر پیدا نکنم،
باز هم همین جستجو، همان حس،
همهٔ زمستان را برایم معنی میکند
موسوی
«من موسویام؛ نویسندهای که نوشتن را نه بهعنوان یک انتخاب، بلکه بهعنوان تنها راهِ ادامهدادن پذیرفته است. جهان من در حاشیهٔ تاریکی شکل گرفته؛ جایی که دلتنگی مثل هوای کهنه در ریه میماند و سکوت، تنها صدای قابل اعتماد است. من میان واژهها زندگی میکنم، نه برای آنکه زیبا باشند؛ برای آنکه تنها چیزهاییاند که هنوز نمیگریزند. هر سطر تکهای از من است که از زیر آوار سالها بیرون کشیده میشود؛ تکهای شکننده، اما واقعی. مینویسم تا شاید بفهمم کدام بخش از من هنوز سرپا مانده و کدام بخش مدتهاست فرو ریخته است.