زمستان می‌آید و با خود تمام تضادها را می‌آورد:

سردی‌ای که پوست را می‌سوزاند و قلب را زنده نگه می‌دارد،

سکوتی که گوش‌ها را پر می‌کند و ذهن را خالی می‌کند،

و تاریکی‌ای که همه چیز را می‌پوشاند و همزمان همه چیز را روشن می‌کند.

برف می‌بارد، و هر دانه‌اش مانند خاطره‌ای است که هیچ‌گاه نمی‌ریزد،

سخت و شفاف، و در عین حال، فرو می‌رود و ناپدید می‌شود.

من در میان این همه تضاد ایستاده‌ام؛

می‌خواهم فریاد بزنم و همزمان آرام بمانم،

می‌خواهم عاشق باشم و همزمان فراموش کنم،

می‌خواهم از تو دور باشم و همزمان در هر نفس، تو را ببینم.

باد می‌پیچد و شاخه‌ها خم می‌شوند،

و من می‌فهمم که هر خمیدگی، انعطافی است که فقط در درد کامل به دست می‌آید.

هر سایه‌ی بلند، هر خیابان مه‌آلود، هر شیشه‌ی یخ‌زده،

داستانی از تنهایی و انتظار را بازگو می‌کند؛

اما همین انتظار، تلخ‌ترین شادی را در من می‌آفریند.

زمستان پر از پارادوکس است،

جایی که عشق و نفرت، امید و ناامیدی، حضور و غیاب،

همه در یک لحظه با هم می‌رقصند،

و من، در میان تمام این تضادها،

به دنبال تو می‌گردم،

در تمام جایی که هیچ چیزی نیست،

و می‌دانم که حتی اگر پیدا نکنم،

باز هم همین جستجو، همان حس،

همهٔ زمستان را برایم معنی می‌کند

موسوی